![]() |
![]() |
|
|
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره بذار تا آروم دل بی تابت بگیره بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره حتی من از شنیدنش گریم می گیره بذار رو سینم سرتو چشای خیس و ترتو بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهن تو بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم بی تو پناهی ندارم نزدیک تر از نفس بهم وقتی چشات خوابش می یاد آدم غماش یادش می یاد ... .علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/30ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
وقتي كه دست عزيزت يه نوازشگر خوبه .علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
دلم تنهاترين دلهاست,اين جا كه از دست رفاقت تير خورده دلم با پاي خسته لنگ لنگون تن زخميشو از كوي تو برده,قديما مونس و يارش تو بودي ولي حالا دلم تنهاترينه چه خوش بودم به حرفهاي دروغت كه عشق من پناه آخرينه كه عشق من پناه آخرينه .عليرضا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
ساعات دردآور وقتي دلم به درد مي آيد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند,وقتي تمام غم هاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس مي كنم دردمندترين انسان عالمم,وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي نيمه شبم را حفظ نمي كند,وقتي تمام عالم را قفس مي بينم بي اختيار از كنار آنهايي كه دوستشان دارم,بي تفاوت مي گذرم.
گذشته ناب در لحظات سكوت و تكيده شب در تنگناي بغض فرو خورده,در كور سوي يك روزنه ي اميد و در انتهاي تيرگي فاصله ها, تكرار لحظه هاي گذشته ام را آرزو مي كنم.
نمي دوني كه بي تو از غروب جاده دلگيرم اين چه تقديريست خدايا چرا من بي همسفر ميرم .علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/09/21ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
دیگه از بگو مگو خسته شدم من از این قلب دو رو خسته شدم منو دیگه نمیخوای خوب می دونم تو کتاب چشمت اینو می خونم آدما آی آدمای روزگار از شماها چی می مونه یادگار .علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .علیرضا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
گفتم میری سفر آروم می گیرم نمی دونستم که از دوریت می میرم گفتم برو سفر هر جا که می ری نگفتم خاطراتم رو بگیری
برایت یک سبد احساس دارم کنارش هم دلی حساس دارم تو را من دوست می دارم اما کمی در گفتنش وسواس دار .علیرضا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه دوست داری درد و دل کنی دلت گرفته از همه غریبه توی غربت نگی چی شد محبت بگی میگن دیوونه ست حرفا ش چه بچه گونه ست تقصیر آدما نیست این همه درد ما نیست آب و نون و نفس کجا اومدیم تو قفس کجا تو هم مث همه ی ماها سر دوراهی موندی و دل و به دریاها زدی گفتی غریبی بهتره واسه همه دربه درا این دیگه راه آخره (تو شک و توی تردید چشات کجا رو می دید) .علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تو را با لحجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد .علیرضا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
سالهاست که عشقم را در صندوقچه غبار آلود قلبم پنهان ساختم و کلید این صندوق را در بطری تنهایی نهاده و به دریای بی پایان امید شناور نموده ام تا شاید مسافری با زورق مهتاب و با کوله باری از محبت آن را ار آب برگیرد و نیاز نامه ام را برخواند و به یاریم بشتابد. آری اینگونه ثانیه ها را میشمارم و در حسرتکده ی غریب خود به انتظار می نشینم . علیرضا.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
گفتم نرو پرپر میشم گفتی: میخوام رها باشم گفتم: آخه عاشق شدم گفتی:میخوام تنها باشم گفتم: دلم گفتی: بسوز گفتی: یه عمری باز هنوز گفتم: پس عمرم چی میشه گفتی: هدر شد شب و روز گفتم: آخه داغون میشم گفتی: به من خوش میگذره گفتم: بیا چشمام تویی گفتی: آخر کی میخره گفتم: منو جنس میبینی گفتی: آره بی قیمتی گفتم: یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتم: صدام میمیره بازگفتی: با درد بسوز بساز گفتم : حالا که پیر شدم گفتی: که از تو سیر شدم گفتم: تمنا میکنم گفتی: میخوام خردت کنم گفتم: بیا بشکن تنو گفتی: فراموش کن منو .علیرضا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. .علیرضا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط عارف(عليرضا) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سکوتم پر از درد
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
سلطان غم و احساس مجــيــد خراطــــها(عارف(عليرضا)) |
|
RSS
|